محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى
27
مخزن الأدوية ( ط . ج )
جمع و خشن و كثيف و صلب سازد و از افعال آن تكثيف و تصليب و عصر و ردع و تخشين و تبريد است به سبب برودت ارضيت و كثافت جوهر خود مانند مازو و جفت بلوط و آنچه در آن عفوصت و زمختى باشد نيز به مراتب خود . * و امّا قابض * كه به معنى گيرنده است آنست كه اجزاى زبان را بهم آورد و چندان خشن نسازد كه عفص مىساخت و از افعال آن تغليظ و تكثيف و قبض و تجفيف و تقويت اشتها و حبس اسهال و تبريد است به سبب برودت و ارضيت جوهر خود و در ساير افعال ضعيفتر از عفص است به سبب كمى كثافت جوهر خود نسبت به آن مانند فوفل و آنچه در آن قبوضت باشد نيز به مراتب خود . * و امّا دسم * به فتح دال مهمله و كسر سين مهمله و ميم و دسومت كه به معنى چرب و چربى است آن است كه سطح زبان را ملايم و منبسط و مستوى سازد و از افعال آن ترطيب و تليين و ارخاء و ازلاق و انضاج و استحاله به خلط غالب و تسخين قليل است به سبب لطافت و هواييت و ماييت جوهر خود مانند ادهان و اسمان و اشياى دهنى چرب . * و امّا حلو * به ضم حاى مهمله و سكون لام و واو و حلاوت كه به معنى شيرين و شيرينى است آن است كه سطح زبان را نرم و ملايم و منبسط و مستوى سازد و طبيعت مدبره بدن آن را دوست دارد و قوّت جاذبه كبديه آن را به زودى به خود جذب نمايد و مشتاق بدان باشد و از افعال آن جلا و ارخاء و انضاج و تليين و ترقيق و اذابه و استحاله به خلط غالب و خون و تسخين قليل است به سبب اعتدال حرارت و لطافت جوهر خود مانند شكر و عسل و دوشاب انگور و توت و خرما و انجير و انبه و بالجمله آنچه در آن شيرينى و شيرين باشد و امّا حلو قوى الحلاوت شديد الاسخان پس آن درشت كننده سطح زبان و معطش است مانند شكر سرخ و بعضى انواع عسل حاد و كهنه به جوش آمده . * و امّا تفه * به فتح تاى مثناة فوقانيه و كسر فا و ها كه مسيخ نيز نامند به فتح ميم و كسر سين مهمله و ياى مثناة تحتانيه و خاى معجمه و تفاهت كه به معنى بىمزه و بىمزگى است آن است كه سطح زبان را بسيار نرم و ملايم و منبسط و مستوى مىسازد و مرغوب طبيعت نباشد و از افعال آن تسكين حرارت و عطش و رفع خشونت و قبوضت و امثال اينها است اگر با رطوبت باشد و بدان كه شدت و حدت طعم دلالت بر حرارت مىكند و اعتدال و ملايمت آن دلالت بر اعتدال و خشونت و قبوضت و عفوصت بر يبوست و رخاوت و ملايمت و تليين بر رطوبت و بر همين قياس و نسبت و از تركيب آنها مىتوان دريافت نمود كيفيت اشياى مركبه را و گاه است كه شيء مركب از دو چيز كه يكى بارد و بىطعم و ديگرى حار و با طعم باشد بارد بود به واسطه غلبه جوهر بارد بر جوهر حار پس در اين نوع مركب طعم آن غالب مىباشد به سبب جوهر حار و فعل آن برودت به سبب غلبه جوهر بارد مانند افيون كه تلخى آن از جوهر حار و تأثير برودت آن از جوهر بارد آن است و اين چنين شيء را مركب القوى مىنامند و امثال آن به طريق صناعت آن است كه چون اندك صبر را در بسيارى از دوغ ترش حل نمايند البته طعم آن را تلخ مىسازد و امّا مزاج آن را گرم نمىنمايد پس هرگاه به طريق صناعت ممكن باشد كه چيزى طعم چيزى را منحرف گرداند و مزاج آن را متغيير نسازد پس به طريق امتزاج و تركيب طبيعت به طريق اولى جايز است هرچند در مثال مذكور سخن است پس استدلال به طعوم كليه نباشد زيرا كه در بعضى جاها مخالفت با مطلوب مىنمايند و گاه مجتمع مىگردند دو طعم در جرم شيء واحد مانند مرارت و قبوضت مجتمع در حضض و اين را بشع و بشاعت مىنامند و مانند مرارت و ملوحت در اراضى سنجه و آب درياى شور و اين را زعوقت و زعاق مىگويند و مانند مرارت و حرافت در عسل مطبوخ از حد در گذشته و كهنه به جوش آمده و بعضى اثمار شيرين از حد در گذشته و مانند حموضت و مرارت و قبوضت در بعض « 1 » و مانند مرارت و حرافت و قبوضت در بادنجان و مانند مرارت و تفاهت در كاسنى و امثال اين مركبات و غير اينها نيز بسيار است از تراكيب ثنايى و ثلاثى و رباعى و خماسى و غيرها و الله اعلم بالحقايق كلها . * و امّا رايحه * كه جمع آن روايح است كه استدلال كرده مىشود بدين نيز در اكثر امر بر كيفيت و مزاج شيء ذى الرايحه يعنى به محض بوييدن بدون چشيدن و دريافت طعم آن در مىيابند مزاج آن را زيرا كه بوى حاد قوى دلالت بر حرارت دارد و بوى رخو ضعيف بر برودت و بوى ملايم بر اعتدال و همچنين و لكن اين نسبت به طعوم ضعيفتر است و كلى نيست زيرا كه بسيار واقع مىشود كه رايحه چيزى با طعم آن مخالفت دارد مانند بعض گلهاى خوشبو كه طعم آنها خالى از تلخى و عفوصتى نباشد و كيفيتشان وراى آن باشد و بدان كه در كيفيت استشمام روايحه بعضى گفتهاند كه اجزاى لطيفه آنها است كه جدا شده و مختلط به هوا گشته به حس شامه مىرسد و بعضى گفتهاند ابخره لطيفه آنها است كه جدا گشته و مختلط به هوا شده به حس شامه مىرسد و فى الحقيقت شايد بعض اشياى ذى الرايحه چنان باشد و بعضى چنين و بعضى كه جوهر آنها لطيف و جرم آنها سخيف متخلخل باشد به هر دو نحو بود كه هم اجزاى صغيره و هم ابخره لطيفه از آنها جدا گشته و مختلط به هوا شده به قوّت
--> ( 1 ) . در بعض ميوهها : ب